|
و اما ...
|
||
|
از هر دری |
تلخ مپندار طنازی این قحبه پیر را
که برخاسته ام از مرده خواب ها ،چندین به نازناز نگاهت
کاشف صحرا های بعید بوده ام به ترنم نوازشگر لبخندت
رهگذار دره های ستبر خشم بوده ام به طعم گس لب هایت
به حرمت باران،
بگذار اندوه را
به سلاخی
به آغوش تو آوَرَم
به فتح کهکشان های دریغ ، شبی به نو کردن تن پوش آمده ام
غبار سالیان هم اگر از راه آورده ام
لگد مال ظفر مند روزگارست بر قامت خموده ام
اینک اما برگ سبزش پندار
فروتنانه ، از آن تــو .
مرمرم، محمدم. مرمرم، محمدم .... . پژواک فریادش در همهمه خروشان رودخانه ، قیقاج ماشین ها که به سرعت می گریختند ،از بالای دره گم می شد. پاکشان جیغ می کشید. مرد چکمه لاستیکی پوش با هیبت بومی می دویدسمتش
چه خبره خواهر؟ چی شده / مرمرم گلکم / خواهر چی شده؟ / آب .... آب ..... آب .... / آب که این همه آب ، چیه خواهر؟/ آب برد / آب کی رو برد؟ دُرُس بگو آب کی رو برد؟ چی دیدی
(اینم از بخت من. اگه می خواست همچی گهی بخوره چرا این دو تا را پس انداخت.)
چمباتمه زده بود کنج دیوار. سیگارش نتکانده بین انگشتهای ظریف و کشیده جا مانده بود. آشفتۀ موهایش ذغالی، روی شانه های خوش فرم ریخته. سر چسبیده به دیوار.
(اینم منو، مگه چی کردم که باید این همه بکشم از دست روزگار. بابای شیره ای ، ننه هر جایی ،اینم این بی پدر و مادر.)
خاکستر سیگار ریخت، اهمیت نداد. سرگردان، ذهنش می گشت
(من از این وضعیت درت می یارم. ول کن، تو هم جوونی و هم خوشگل. منم یکی مثه خودت. خدارو شکر از بچگی نه لنگ آقاهه بودم نه لنگ هیچ مادر بخطای دیگه . خودم بودم و خودم. کار کردم درس خوندم. کارکردم درس خوندم. داداش و آبجی و ننه رو هم تخمم حساب نکردم. یه دفعه آقاهه زرزر می کرد من تو رو به اینجا رسوندم. داد کشیدم هر خواهرفلانی که یه یه ریالی به من داده بیاد یه میلیون بگیره دهنشو ببند. ولی تو یه چیز دیگه ای. تنهات نمی زارم.)
سرد تلخند زد. باز سیگاری روشن کرد.
( تا آخرش هستم. برو درست رو بخون دیپلمت رو بگیر. خواستی برو دانشگاه نخواستی نرو. برات همه چی می خرم هر چی بخوای. نمی گم تا خرت کنم زنم بشی. من از اولش هم خیال میال زن و بچه تو سرم نبود اما تو فرق داری با همه انگار. یه چیز دیگه ای. یه چیزی مثه خودم.)
صدایی از سمت اتاق بچه ها آمد. جهید سمت اتاق. نگاهشان کرد،خواب بودند هر دوشان. اشکش در نمی آمد. خیلی وقت بود. شاید از آخرین کشیده پدرش . دیگر گریه نکرد.
( روزگار روزگار روزگار . از کره گی دُم نداشت. نه نه نه خودم بودم خود خودم. حرف که می زد گوش نمی دادم . محو می شدم به آن صورت. نگاه نمی کردم غرق آن مردانگی می شدم. تمام می شدم وقتی نبود ،می آمد قصه از نو.)
دست ها را ستون کرد و بلند شد.
مامان نخوابیدی / نه گلکم ، تو چرا بیداری؟ / تشنمِ ، آب می خوام /
دانست که تشنه نیست باز از بوی سیگار بیدار شده . هر وقت توی سالن سیگار می کشید مریم بیدار می شد حساسیت داشت به بوی سیگار.
( مگه من بچه نبودم. حروم شدم تو بوی تریاک)
مامان نمی خوابی؟ / چرا عزیزم تو برو منم می رم
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است
زین دو هزاران من و ما
ای عجبا! من چه منم
دوستی دیشب می گفت چه ربطی دارد، بازرگانی و مدیریت با ادبیات و شعر و جامعه. تاییدش کردم . گفتم جماعت ما می گویند یا مرفه بی درد باش یا روشنفکرِ (؟) در به درٍ بدبخت. تا زمانی که الگو و پارادایم روشنفکریِ روشنفکران ما روسیه و فرانسه باشد و الگوی اقتصادی تاجران و بازرگانان ما استکبار جهانی (؟) داستان همین است. در ادمه گفت پس تو هم می خواهی جمع اضداد باشی. از رسته تو بی شمار بودند و کجای دنیا را گرفتند؛ کسی می خواست پوپر و مولوی را غاطی کند، دیگری می خواست جمع بزند گورویچ و ابوذر را و جالب تر او که می خواست هایدگر و ابن عربی را سر سفره عقد ببرد ( و راست می گفت؛ عجب بازاری ). پک عمیقی بر پیپ زدم و دودش را همه در فضا پخش کردم تا نتواند مرا ببیند چرا که لحظه ای درنگ کردم و شاید هایی را از خود پرسیدم. ساکت ماندم.
.........
در ساعتی که می دانی قبول می شوی
به روزهای آخر خرداد
اما من به هوای حوا، آغوشت را ابدی دانستم
رادیو زمانه گفتگویی داشته با شهریار مندنی پور . نویسنده یک سالی هست که در آمریکا روز را شب می کند . این مصاحبه را از دست ندهید.
http://www.radiozamaneh.org/literature/2007/02/post_175.html
به قاب پنجره در آمده است
بر کف اتاق
صبح تابستان
در جایی خواندم؛ یک روز بدون فوتبال، یک روز از دست رفته است. درنگ کردم که چه محشر گفته است. نه که تمام اما جزء قابل تاملی از زندگی خود را در هوای فوتبال گذرانده ام. از آن زمان که تا دیر موقع در مدرسه می ماندم و دنبال توپ می دویدم. با حرص و عصب مادر به خانه که می رسیدم مشق ها را نوشته ننوشته، به کوچه می دویدم و با هم محله ای ها و اگر نمی گذاشتند که به کوچه بیایند یا نمی گذاشت مادر که به کوچه روم، در حیاط به خود گل می زدم، خود را دریبل می کردم، پنالتی های خود را گل می کردم و در نهایت خودم را می بردم یا به خود می باختم. سال ها که گذشت و امروز شد و خود را میان زندگی نهادم، دور ها را می بینم که مادر با مواجب کمی که از آموزش و پرورش می گرفت مرا به مدرسه فوتبال برد و خود همو بود که درم آورد از آنجا که محیط را نه شایسته که مسموم می دید. و حالا نه که فوتبالیست که هوادار شده ام چونان همه آنانی که فوتبالی هستند و هوادار تیمی که از بردش برنده می شوند از باختش بازنده و بخشی از هویت خود را در طرفداری از آن تیم می جویند.
یادم می آید که اولین بار که فوتبال دیدم 1990 بود و بازی های جهانی ایتالیا( همان سالی که رودبار و منجیل فروریخت از لرزش زمین و چه غریب که هنگامۀ زلزله زمان پخش یکی از بازی ها بود.) فینال را ژرمن ها برگزار کردند ـ که در آن سال ها بهترین ها را داشتند ـ و آرژانتینِ مارادونا. آخر بازی پنالتی گرفته شد به نفع آلمان ها و مرد چپ پای آلمان ها، اندی برمه گل کرد. سوت پایان نواخته شد و مثل همیشه اشک ها و لبخندها. طرفی از شدت شادی نمی دانست که چه می کند و آن دیگری از فرط غم. گویا دنیا را از یکی گرفته بودند و داده بودندش به دیگری و چشمان کودکانه نظاره گر من ماننده اویی بود که اول بار چشمانش را به جعبه شهر فرنگ دوخته . اما در آن موقع ندیدم مردی که در میان اشک ها و لبخندها، وسط آن هیاهو، دنجی پیدا کرده بود ـ زمانی که همه دوربین ها به سمت افسوس های مارادونا و شادی های منحصر به فرد کلینزمن زوم کرده بود دنج ترین جای دنیا وسط زمین سبز است که دیگر کسی نیست و گروهی در اطراف و اکناف یا دور پیروزی می زنند یا حسرت فرصت های از دست رفته را می خورند. ـ دست ها در جیب و قدم می زد با آرامش و تردیدی در چهره اش. بعد ها همیشه این سوال را از خود می پرسیدم که قیصر1 به چه فکر می کرد؟ به آینده، به گذشته، به خانواده، …؟ اگر می توانید از یاری خود در جواب این سوال دریغ نکنید؟
1ـ منظور از قیصر بکن بائر است که زمانی در1974 بازیکن بود کاپ قهرمانی جهان را بالا برد و در1990 در کسوت سرمربی ژرمن ها را قهرمان جهان کرد.
هیچ چیز قدرتمندتر از فکری نیست که زمانش فرا رسیده است. (ویکتور هوگو)
در آن کوچه قدیمی
پیش کلیسای قدیمی
ساعتِ " نه "
|
|